تبليغاتX
واحه ای در لحظه
 

نه...هر چه قدر با خودم کلنجار می روم بیشتر به این نتیجه

می رسم که این مدلی اش را دیگر ندیده بودم...اصلا تا آن

جایی که من می دانم انتخاب حتی رنگ چشم تجربه هایم،

مدل آرزوهایم ،کوتاهی یا بلندی رویاهایم ،همه و همه دست

خودم بود.

 فکرش را بکن...... وقتی در عرض کمتر از یک ماه ، یک سرنگ

بزرگ از تجربه ها و آدم های عجیب و غریب به زیر پوست روزهایت

تزریق می شود،همه چیزت بهم می ریزد که بماند لحظه هایت

تب می کنند،فشار ثانیه هایت می زند بالا ،می شوی همین

"بارانی" که فقط حیرت بالا می آورد.

 

پ.ن: خوش به حال ِ اون نیمه ی هیجان پذیرم شده...توی این مدت کلی چاق شده...

        از آشنا شدن های تصادفی با آدم های دقیقا wow گرفته تا پیشنهاد های کاری ِ

       شاخ دار و بازی در فیلم ِ...(حالا بماند) و این آخری اش هم امشب افتخار ملاقات 

      با آقای دزد و تهدید شدن با چاقو و خوب به تبع دود شدن کیف و موبایل و مدارک

     و کلی پول...

پ.ن۲: هر چند که خسته ام از این همه ...اما  خوب حواسم به اون یه نفر هست....

        همون یه دونه ای که سورپرایز کردن رو دوست داره،که می خواد طعم لیمو بپاشه

       به لحظه ها...که دوست داره بگی ، که بشنوه "دوستت دارم " را....

 

 

+ نوشته شده در  بیستم مهر 1388ساعت   توسط باران | 
 

 

       ساعت تیک تاک می کند.دوعقربه دو همراهند که بیابان را می پیمایند.

     خط های سیاه صفحه ساعت واحه های سبزند.عقربه ی بلند پیش پیش

     راه افتاده تا آب پیدا کند.آن دیگری سرا پا درد در میان سنگ های داغ بیابان

     تلو تلو می خورد.در بیابان خواهد مرد.در  ِآشپزخانه بهم می خورد.سگ های

     وحشی از دور پارس می کنند.ببین زمان دارد حلقه ی عدد را پر می کند،دنیا

     را توی خودش دارد.من عددی را می نویسم و دنیا در حلقه اش گیر می افتد

     و من خودم از حلقه بیرونم،که حالا وصلش کنم.این جوری مُهرش می کنم و

     کاملش می سازم.دنیا کامل است و من بیرون از آن گریانم. آه ...نگذارید مرا

     تا ابد بیرون از حلقه ی زمان براند.

      ( موج ها ـ ویرجینیا وولف )

 

+ نوشته شده در  هشتم شهریور 1388ساعت   توسط باران | 
  

    زندگی من یک درخت سیب ِ بلند ِخوش خنده کم داشت،

    خوب البته هنوزم کم داره...

+ نوشته شده در  سیزدهم مرداد 1388ساعت   توسط باران | 
 

    اصلا  یکی باید این جا  باشد ،همین جا که بردارد ذهن من این روزها را

  خالی کند...به لحظه ی زایش نزدیک کند...بس که غلیظ و سنگین شده

  از کلماتی که سقط نمی شود ...که بیرون نمی ریزد...

+ نوشته شده در  سیزدهم مرداد 1388ساعت   توسط باران | 

                            

 

        پرواز  را نمی خواهم ،بال هایم را زیر همین خاک ِ تشنه ی حتی خیال ِ رهایی

         دفن می کنم . می خواهم طعم لحظه های این روزهایم را تنها با قدم هایم

         بچشم ، طعم روزهای همیشه انگار جمعه ی بدون"باران" را ....طعم روزهای

         آسمان ، آسمان  ، آرامش را ....

        می خواهم که ذهن این همه جاده ،این همه راه را از وز وز خاطرات ماسیده،

       خالی کنم....  شاید این آخرین بار ،این آخرین دیدار باشد.

 

 

+ نوشته شده در  نوزدهم تیر 1388ساعت   توسط باران |